همین کافی است که فراموش نکنی مرا توی کدام جیب کاپوشنت داری
گونه ام روی جهنم تپنده ی توست
قصه ی ردیف تابوتها نازنینم
تکه صخره هایی که از دامنه کوه می جهند به تلخیم می کوبد
گوشهایم صدای تو را می شناسد در میان انفجارهای دیوانه
از میان بوی خاک و باروت و خون می آید بوی تنت
به انتطار نمی نشینم در چاه کور یوسف
پیوسته ماه می منی با چهره سوخته ات رمه شقایقها
توتون میان دندان و گونه ات تلخ می مکی مرا
بگذار گلوله از جیبیت بگذرد که مرا در آن فراموش کرده ای
در میان ردیف تابوتها کنار تو می خوابم نازنینم
photo: “soviet guerillas with bayonets prepare to defend their homeland” in www.pbs.org/behindcloseddoors/tmp_assets/ep2A_img1_lrg.jpg



